ده داستان ، مرتبط با امام رضا ع

خرید بک لینک

پناه اوردن گنجشک

سلیمان جعفری می گوید: «با حضرت رضا علیه السلام در باغی بودیم. ناگاه گنجشکی آمد و نزد آن حضرت صیحه زد. هر چه توان داشت، فریاد کشید و اظهار پریشانی کرد. امام به من فرمود: آیا می دانی این گنجشک چه می گوید؟ گفتم: نه، خدا و رسول خدا و فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله داناترند. فرمودند: به من می گوید: ماری به کنار لانه ام آمده و می خواهد بچه هایم را بخورد. به داد من برسید. این چوب را بگیر و کنار لانه اش برو و آن مار را بکش. برخاستم و چوبی برداشتم و وارد خانه شدم. ناگاه ماری را دیدم که درون خانه حرکت می کند. آن مار را کشتم و آن بچه گنجشک را از آسیب مار حفظ کردم». (اربلی، 1381: ج 3: 140)

عاقبت برمکیان

روایت است در سالی که هارون الرشید برای انجام حج رفته بود، امام رضا علیه السلام نیز از مدینه به قصد حج بیرون شد. چون به کوهی رسید که در سمت چپ راه است و نامش «فارغ» بود، نگاهی به آن کوه کرد و فرمود: «کسی که در فارغ ساختمان می سازد و آن را ویران می کند، قطعه قطعه خواهد شد.» ما [که همراه آن جناب بودیم] معنای این سخن را نفهمیدیم. چون هارون به آن کوه رسید، در آن جا فرود آمد. جعفر بن یحیی (برمکی) از آن کوه بالا رفت و دستور داد برای او در آن جا [اتاق و] مجلسی بسازند. چون جعفر از مکه برگشت، بالای آن کوه رفت و دستور داد آن را ویران کنند. چون به عراق بازگشت، [ورق برگشت و برمکیان مغضوب شدند و هارون نابودشان کرد. جعفر نیز] تکه تکه شد. (شیخ مفید، ترجمه: رسولی محلاتی، 1378: ج 2: 249)

برکت لباس امام رضا علیه السلام

وقتی «دِعبل خُزاعی»، شاعر متعهد و آگاه، قصیده شورانگیز خود را در حضور امام رضا علیه السلام خواند، لباسی از آن حضرت برای تبرک خواست. امام رضا علیه السلام نیز یکی از لباس هایش را به او داد. وقتی دِعبلِ از خراسان به وطن خود شوش برگشت، کنیزی داشت که بسیار به او علاقه مند بود. دید زخم جان کاهی در چشم هایش پدید آمده است. پزشکان پس از معاینه چشم کنیز چنین نظر دادند: «در مورد چشم راست او، ما قادر به معالجه نیستیم و راهی برای بهبود آن نمی یابیم. در مورد چشم چپ او، به درمان می پردازیم و امیدواریم سلامتی خود را باز یابد».

دِعبِل از این پیش آمد، سخت ناراحت شد و بسیار گریست. سپس به یاد باقی مانده لباس امام رضا علیه السلام افتاد که نزدش بود؛ چون قسمت دیگری از آن را مردم «قم» از او گرفته بودند. آن لباس را به چشم کنیز کشید و چشم او را با قسمتی از باقی مانده لباس، در اول شب بست. وقتی صبح شد و دستمال را باز کرد، دید چشمش خوب شده است. (قمی، 1414: ج 1: 448)

حاجت روایی

«ابراهیم بن موسی» روایت کرده است: «من به حضرت رضا علیه السلام درباره چیزی که از او خواسته بودم، اصرار و پافشاری می کردم [که زودتر حاجت روایم سازد] و آن جناب هر بار به من وعده می داد. روزی حضرت به استقبال والی مدینه بیرون آمد و من نیز همراهش بودم. پس از مدتی، نزدیک قصر فلان رسید و در آنجا زیر چند درختی که بود، پیاده شد. من نیز با او پیاده شدم و شخص دیگری با ما نبود. گفتم: قربانت شوم. این عید رسید و به خدا سوگند، من یک درهم، بلکه کمتر از آن نیز ندارم! حضرت با تازیانه اش، زمین را به سختی خراش داد. آن گاه به زمین دست زد و شمشِ طلایی درآورد و فرمود: از این بهره مند شو و آنچه دیدی، پنهان دار». (شیخ مفید، ترجمه: رسولی محلاتی، 1378: ج 2: 249)

قبر امام رضا علیه السلام پناهگاه همگان

«محمد بن حبان تمیمی بُستی»، فقیه، رجالی و یکی از پیشوایان بزرگ اهل سنت، در کتاب معتبرش به نام الثقات، برکات بارگاه شریف امام رضا علیه السلام و توسل خود را به آن آرامگاه ارجمند، چنین بیان کرده است: «بارها قبرش را زیارت کرده ام و در ایام اقامتم در طوس، هر مشکلی برایم پیش آمد، کنار قبر علی بن موسی الرضا علیه السلام، که درود خدا بر او و جدّش باد ـ مشرف می شدم. آن را زیارت می کردم و از خدا می خواستم مشکل را رفع کند. بی استثنا هم پاسخ می شنیدم و آن سختی از من برطرف می شد. این چیزی است که بارها آن را آزموده و همواره چنین یافته ام. خداوند ما را بر محبت مصطفی صلی الله علیه و آله و دودمانش که درود خدا بر او و آنان باد، بمیراند». (تمیمی بستی، 1353: ج 8: 457)

نجات بخشی توسل به حضرت امام رضا علیه السلام

«ابوبکر حَمّامی» که در نیشابور از اصحاب حدیث بود، می گوید: «بعضی از مردم مالی را به من امانت دادند و من آن را در جایی دفن کردم، ولی جای دفن را فراموش کردم. پس از مدتی صاحب امانت آمد و امانتش را از من خواست. من هم جای دفنش را نمی دانستم. حیران و نگران بودم و صاحب امانت هم مرا به تصرف در امانت متهم کرد. اندوهگین و ناراحت از خانه بیرون آمدم. گروهی از مردم را دیدم که قصد زیارت حضرت امام رضا علیه السلام را دارند. با آنان به سوی مشهد رفتم. امام هشتم را زیارت کردم و در آن جا از خدا خواستم که جای امانت را به من بنمایاند. چنان که شخص به خواب رفته، چیزی در خواب می بیند، در خواب دیدم شخصی نزد من آمد و گفت: ودیعه را در فلان موضع دفن کرده ای. نزد صاحب ودیعه برگشتم و او را به همان موضع راهنمایی کردم، در حالی که خوابم را باور نداشتم. صاحب امانت به همان جا رفت و امانتش را با مُهر صاحبش بیرون آورد. او پس از آن، این ماجرا را برای مردم می گفت و همواره آنان را به زیارت آن مشهد شریف تشویق میکرد». (مجلسی، 1403 هu200d. ق، ج 49، 327

تمیز و اراسته

فته بودم ديدن امام، محاسن شان را رنگ کرده بودند، مشکي شده بود و زيبا! گفتم: مبارک باشد. فرمود: هميشه تميز و آراسته باش مخصوصا براي همسرت. تو دلت ميخواهد وقتي مي روي خانه همسرت را ناآراسته ببيني؟ گفت: نه يابن رسول ا...! علي بن موسي فرمود: او هم از تو چنين انتظاري دارد. اين کار علاوه بر پاداش نزد خدا باعث پاکدامني خانواده ميشود.

عالم خواب

راهزنان به خیال اینکه تاجری ثروتمند است و جای پولهایش را نشان نمی دهد ، گرفتندش و تا توانستند شکنجه اش دادند.دهانش را پر از برف کرده بودند ساعتها. یکی شان دلش به رحم آمده بود و فراری اش داده بود. او هم فرار کرده بود از دستشان. اما دیگر نمی توانست حرف بزند. رسید خراسان. شنید امام در نیشابورند. از خستگی خوابش برد. توی خواب صدایی شنید:" برو پیش امام ، دوایت را می داند."

بعد هم امام را دید که گفتند :"زیره و سعتر و نمک را بکوب و بگذار روی زبانت ، خوب می شود." از خواب که بیدار شد ، اهمیتی نداد. راه افتاد به سمت خانه اش در نیشابور، مردم می گفتند امام وارد رباط سعد شده، رفت پیش امام برای شکوه از مشکلش . امام گفت :"به آنچه گفته بودمت ، عمل کن ." گفت :"چه ؟" گفتند:"یادت رفته ، عالم خواب . زیره ، سعتر و نمک."

مرد خراسانی

كجايي مرد خراساني؟ صدايش از پشت در مي آمد. دستش را از لاي در آورد بيرون . يك كيسه ي پر از طلا . ـ اين ها را بگير و برو ، نمي خواهم ببينمت . گرفت و رفت . پرسيدند :"خطايي كرده بود؟" گفت :"نه،اگر مرا مي ديد خجالت مي كشيد."

ضامن اهو

فرزند شکارچی نمیتوانست راه برود . شکارچی در جنگلی دنبال اهو می گشت . امام رضا (ع) هم در همان جنگل حضور داشتند تا اینکه چشم شکارچی به اهویی ماده افتاد او به دنبال اهو رفت اهو هم که متوجه شده بود به حضرت پناه اورد حضرت امام رضا خواست که بهای اهو را به شکارچی بپردازد تا شکار چی اهو را ازاد سازدد ولی شکارچی نپذیرفت در همین هنگام اهو به امام رضا (ع) گفت:یا امام هشتم من دو بچه اهو دارم که گرسنه اند و انتظار مرا می کشند شما ضمانت مرا به این شکارچی بده من پس از شیر دادن به فرزندانم باز می گردم و خود را تسلیم این شکارچی میکنم. امام قبول کردنند و خود گرو شکارچی شدند. دستی بر پای پسرک شکارچی زدند و پسرک شفا یافت . اهو هم پس از چندی بازگشت شکارچی هم تحت تاثیر قرار گرفت و اهو را ازاد کرد

نامه ای به امام رضا ع ( السلام علیک یا علی بن موسی رضا )...

ما را در سایت نامه ای به امام رضا ع ( السلام علیک یا علی بن موسی رضا ) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 179 تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 19:16

صفحه بندی